رضوان

سلام ماهی ها... سلام، ماهی ها، سلام، قرمزها، سبزها، طلایی ها

30 September 2006

غزل



امشب دلم آرزوی تو دارد
نجواکنان و بی آرام ،خوش با خدایش
می نالد وگفت و گوی تو دارد

- تو آنچه در خواب بینند ،
پوشیده در پرده های خیال آفرینند ،
تو ، آنچه در فصه خوانند ،
تو، آنچه بی اختیارند پیشش
و آنچه خواهند و نامش ندانند –

امشب دلم آرزوی تو دارد .
بوی تو در لحظه های نه پروا ، نه آزرمی از هیچ ،
تن زنده ، دل زنده ، جان جمله خواهش ،
هولی نه ، نه شرمی از هیچ ،
آن بو که گوید تو هستی
در اوج شور هوس ، اوج مستی ،
جبران خشمی که از خلوت دوش دارم
خواهی دلم جوئی ، اما همه تن پرستی،
و آن بو که چون عشوه های تو گوید : عزیز !
دریاب کاین دم نپاید ،
دیگر به چنگت نیاید ،
امشب شبی دان وعمری، میند یش .
تو نوش آسایشی ، ناز لذت ،
تو راز آن ، آن جان و جمالی
ای خوب ، ای خوبی ، ای خواب .
تو ژرفی و صفوت برکه های زلالی .
یک لحظه ی ساده و بی ملالی ،
ای آبی روشن ، ای آب ...

مهدی اخوان ثالث

28 July 2006

یاد یکروز


خفته بودیم و شعاع آفتاب
بر سراپامان بنرمی میخزید
روی کاشی های ایوان دست نور
سایه هامان را شتابان می کشید

موج رنگین افق پایان نداشت
آسمان از عطر روز آکنده بود
گرد ما گوئی حریر ابرها
پرده ای نیلوفری افکنده بود

"دوستت دارم"خموش وخسته جان
باز هم لغزید بر لبهای من
لیک گوئی در سکوت نیمروز
گم شد از بیحاصلی آوای من

ناله کردم :آفتاب ...ای آفتاب
بر گل خشکیده ای دیگر متاب
تشنه لب بودیم و او ما را فریفت
در کویر زندگانی چون سراب

در خطوط چهره اش ناگه خزید
سایه های حسرت پنهان او
چنگ زد خورشید بر گیسوی من
آسمان لغزید در چشمان او

آه...کاش آن لحظه پایانی نداشت
در غم هم محو و هم رسوا میشدیم
کاش با خورشید میآمیختیم
کاش همرنگ افقها میشدیم

28 June 2006

آخرين آواز قو



قصه تمومه عشق من! فاصله رو صدا بزن
اينجوري خيلي بهتره ، هم واسه تو هم واسه من
قصه تمومه ، عشق من ! بايد من رو جا بذاري
بايد صدام رو تو شب ترانه تنها بذاري
بدون تو سايه ي من تنها نشوني منه
بغض ترانه ساز من کنار تو نمي شکنه
دل سپردن رمز قفل اين حصار تو به تو نيست
با تو بودن بهترينه ! اما ختم جستجو نيست
اونور ديوار شب باش ! تا من از تو ما بسازم
انعکاس اين ترانه ، آخرين آواز قو نيست
بايد بري تا بتونم اين شب رو نقاشي کنم
طعم گس نيشاي اين عقرب رو نقاشي کنم
بايد بري ! دوس ندارم شب به تو چپ نگاه کنه
دوس ندارم دستاي شب ، صورتت رو سياه کنه
نه من من ، نه من تو ، تو اين شبا ما نميشه
عشق عظيم ما دوتا ، زير يه سقف جا نميشه
دل سپردن رمز قفل اين حصار تو به تو نيست
با تو بودن بهترينه ! اما ختم جستجو نيست
اونور ديوار شب باش ! تا من از تو ما بسازم
انعکاس اين ترانه ، آخرين آواز قو نيست




15 April 2006

مهرباني ممنوع!؟




دست سوزنده مشتاقت را
در نهانخانه جيبت بگذار
تا كه پابند نباشي به كسي دست بدهي
خارهايي هستند كه ز سر پنجه دوست, با سرانگشتانت مي جنگند
دوستي مسخره است
مهرباني ممنوع !
و تو اي دوست ترين
در نهانخانه جيبت بگذار, دست سوزنده مشتاقت را
من و تو
بايد از سلسله بايدها, دستهامان را زنجير كنيم
با زبان دگران لحظه هامان را تفسير كنيم
و نگوئيم كه بازيگر يك قصه معتبريم
كاش ميدانستي
كه نبايد حس كرد,كه نبايد دل بست
در فضايي كه پر از همهمه آدمهاست
من گرفتارترين تنهايم, تو گرفتارترين
دل ما بسته وابستگي است
قصه ماندن ما, طرح يك خستگي است؟!...
جاودان باشي اي سپيده ي عشق

14 February 2006

در بازي زندگي من با تو برنده شدم




كلمات بهم مي پيوندند
با حداكثر آساني
كلمات ساده دوستت دارم
اين حروف كليدهايي دارند

با هر كلمه كه نوشته شده
براي هر كلمه كه گفته شده
اين معني عظيمي دارد
در تمام روزهايي كه پيش رو داريم

عشق مي تواند كوه ها را حركت دهد
و يا باعث رشد گلي شود
طغيان رود خشمگين را آرام كند
و مي تواند برافروختگي رنگين كمان را ببيند

عشق چيزي است كه تو به من دادي
در روز تقديم كردن عشق
ما كلمات دلربايي براي گفتن را به آرامي نجوا كرديم